از درب کوچیک خونه عمه جون بیرون اومدم بامامان. یه پیرزن با یه چادر مشکی و یه زنبیل و قد خمیده، روی بلندی کوتاه دم در نشسته بود - ههه... بلندی کوتاه دارم شعر میگم- من فکر کردم برای استراحت اونجا نشسته. توی زنبیلش یه مقداری سیب سرخ بود. داشتم با یه لبخند از کنارش رد میشدم که گفت ازمن سیب بخرید دونه ای پنج تومن. مامانم بدون اعتنا خواست بره که خواستم بمونه تا من بخرم... توی ذهنم میگفتم چرا این قدر ارزون اونم توی این زمان با این همه گرونی؟ شاید خیلی محتاجه ودلم براش سوخت و یه 100 و بعد یه دویستی بهش دادم و گفتم من فقط سه تا سیب بر میدارم. اون صد تومن و از من گرفت و من داشتم بین سیبها جدا می کردم که غیب شد. همون سه تا رو برداشتم و دنبالش گشتم، واقعا رفته بود، توی یه لحظه، و من با همون سه تا سیبی که برداشته بودم و البته یکیش کوچیکتر بود و نرم که نشونی از خرابی بود، رفتم و زنبیل و بیقیه سیبها موند و من نخواستم تا اون سیب خرابوعوض کنم و این کارو نکردم، انگار وجدانم بهم اجازه نمیداد چون تا پیش سیبها رفتم و خم شدم، بعدش پشیمون شدم و این کا رو نکردم.... نمی دونم کی بیدار شدم.
از نظراتتون بابت شام خوردنم و خوابهایی که می بینم ممنون ولی ایهاالدوستان من شبا اکثرا شام نمی خورم، به نظرتون دلیلش شام نخوردن نیست؟؟؟ ذهن خلاقتون همین قدر منو یاری می کنه که بفرمایید شبا کمتر بخورم؟ اگه خودتونم همین خوابها رو می دیدید دلیلشو فقط پرخوری خودتون میدونستید؟
می دونی من خودم چطوری این خوابو تفسیر می کنم؟!
اون پیرزنه دنیا بوده و اون سیبهاعوامل دنیایی... من فقط سه چیز از دنیا رو انتخاب کردم ( همون سه سیب) و یکیشم مشکل داره که باید کنارش بذارم و تغییرش بدم ولی به هر دلیل این کارو نمی کنم (همون سیب خرابه) ولی اینکه این سه مورد زندگیم چیاست و کدومش عیب و ایراد داره هنوز نمی دونم...
شما چی می گید؟

یه هواپیمای کوچیک که فقط برای چند نفر جاداشت نشست... دلم داشت از سینه کنده میشد. چشمم به نگاه دوتا چشم درشت سیاه که با یه لبخند پر معنی و قشنگ توی اون همه جمعیت به من نگاه می کرد قفل شد... چشمام می خواست اشکی بشه که سعی کردم خودمو کنترل کنم ووقتی لبخند رو روی لبای اون مرد دیدم بی اختیار لبخند زدم. قد بلند چهار شونه با یه کت و شلوار تیره رنگ و یه پیرهن ساده، موهای صاف که به یه طرف شونه شده بودند ولی خیلی بهش میومد، موهای سیاهی که خشن به نظر میومدن و ریش و سبیل مرتب...زشت نبود، زیبا نبود ولی چه ابهت و جذابیتی داشت! چهره اش خسته ولی شاد بود. پراز اعتماد به نفس و عزت... از اونایی که بخوای نخوای براش احترام قلبی قائلی.
بعد از پیاده شدن مستقیم سراغ من اومد خواستم دستاشو توی دستام بگیرم... نگام توی نگاهش قفل بود هنوز... دستاشو کشید عقب و پشتش پنهون کرد، نگران شدم، دستاشو نگاه کردم... زرد و سفید دودن دون، بی شباهت به عفونت نبود، هر دو دستش تا مچ... نمی دونستم چیه ولی می دونستم سوغات این سفریه که ازش بر می گرده... منو بوسید و رفت سمت جمعیت...انگار قلب منم کند و برد.
باخودم می گفتم چرا بین این همه جمعیت و آدمای گنده گنده اومد سراغ من اول؟ چرا منو بوسید؟ چرا هیچ کس از جاش تکون نمیخوره؟ چرا کسی اعتراضی به این کارش نداره؟ چرا بهم این طوری نگاه می کنه؟... اون شوهرمه... یه پزشک فوق العاده موفقه...از یه ماموریت جنگی داوطلبانه توی یه کشور دیگه بر می گرده... این همه آدم برای خیر مقدم و قدردانی از کار بزرگی که کرده اومدن... چی کار کرده؟ احساس غرور می کنم... من کی ازدواج کردم؟... چند سالمه؟... اسمش چیه؟ کجا رفته بوده؟ کدوم جنگ؟...
غرق این افکار بودم... دیدم، بغلم کرده و از زمین بلند کرد... روی کمر حس می کردم که دستاش اذیته و با مچ و ساعدش منو نگه داشته...همون طوری که تو بغلشم باهم می چرخیم اونقدر بلند هست که پاهام از زمین فاصله دارن. دوستم داره، دوستش داشتم، سر و صورتشو بوسیدم، یکی، دوتا، سه تا... ده تا، نمی دونم چندتا بوسه به سر و روش زدم... توذهنم غوغایی بود... چرا دارم این کارو می کنم؟ چرا دوستش دارم؟ چرا این قدر برام خواستنیه؟ آخه این که عشق من نیست حتی شبیه اونم نیست... خدایا چرا من زن این شده ام؟ پس... یعنی چی شده چه خبره؟؟؟ خدایا!... آدم مذهبی و مقیدی به نظر میاد، نگاش کردم شاید اعتراضی به این بوسه های من داشته باشه، ولی نه لبخندش و چشماش اینو نمی گفت یه غرور و افتخار توی چشماش بود...این لبخند خوشگلم یه لحظه از لباش دور نمیشه... وقتی گفت دلش برام تنگ شده بود کم مونده گریه ام بگیره... گفت دوستت دارم وبازم قلبم از جا کنده شد... فقط نگاش می کردم با یه عالمه سوال و یه عالمه عشق...
داشتیم از بین مردم که مودبانه کنار می رفتن... رد میشدیم... با یه خانم نسبتا تپل خیلی ناز و دوست داشتنی مسن که مادرش بود و به قول بعضیا روشو تنگ گرفته بود. و چندتا خانم و آقای دیگه...
بین جمعیت بعضی ها رو با اسم صدا میزد و احوالشونو میپرسید، با بعضیا شوخی می کرد... مادرش با یه لحن مادرانه و شاد گفت هنوز دست از این کارات بر نداشتی هنوزم شیطنت داری؟ دستش پشت کمر من بود و حرکت می کردیم... چقدر با ابهت راه میره! چه محبوبیتی داره! همه واقعا دوستش دارن و باهاش راحتن... دلم می خواد از بغلش بیام بیرون ولی... اون شوهرته چرا چرا میخوای بیای بیرون... نمی بینی وجودش چه آرامشی بهت میده... ولی من با کسی دیگه ای قرار بود ازدواج کنم که همدیگه رو خیلی دوست داشتیم، با اونی که همه وجودم شده بود، نه با این آقا... یه احساسی مثل احساس گناه دارم انگار به عشقم خیانت کردم... ولی وجود این مرد احساسی بهم میده که خیلی بزرگه، یا شاید مقدس... خدایا این کیه... یه چیزی بهم می گه خیانتی در کار نیست. انگار فهمیده دارم باخودم کلنجار میرم، با حرکت دستش روی کمرم اون فکرایی که باعث میشد احساس گناه کنم روبرد... واقعا برد...اما ذهنم هنوز پر از سواله... چطور یه همچین مردی با من؟ من کیم؟ می خوامش، برام بالاتر از عزیزه انگار همه مردم اینو میدونن می دونن که من اونو اون من چطور می خواد.
هیچی کی نیست این بین به داد من برسه که از این همه سوال بی جواب دارم دیوونه میشم... وایستادم، توچشمام نگاه کرد از شدت عظمت نگاهش تاب نیوردم و بیدار شدم.

با اينكه 23 سالمه ولي سرد و گرم روزگار رو چشيدم از 14 سالگي تا الان خيلي چيز ها رو ....
هیچ وقت عادت به خاطره نویسی نداشتم.خاطره برای ثبت زیبایی های زندگیست.نه تلخی ها و سیاهی ها. اما هر روز که میگذره این نیاز خودشو بیشتر نشون میده. حرفایی که به مرور توی سینه ات انباشته میشه و اگه بیرون ریخته نشه ممکنه یه روزهمچون آتشفشانی فوران کنه....
اولین پست:
سلام
من مونا هستم 23 سالمه دختری که بزرگ شد بی اینکه نه معنی کودکی وبفهمه ونه نوجوانی رو تجربه کنه.. و درست زمانی که به آغوش گرم خانواده محتاج بود . خودشو تو این اجتماع چند میلیونی تنها دید.با اين حال خيلي چيز ها رو تجربه كردم و سرد و گرم روزگار رو چشيدم
الان چند ماهي ميشه كه همه كارهاي قبليم رو كنار گذاشتم و مي خوام يه موناي جديد بشم.
اينجا هم دفتر خاطرات منه از 14 سالگيم تا الان يه سري خاطرات كه هنوز جلوي چشمام هستن.توي دفترچه خاطراتم همشون رو طوري نوشتم كه هنوز اون خاطرات برام زنده هستن.هیچ وقت عادت به خاطره نویسی نداشتم.خاطره برای ثبت زیبایی های زندگیست.نه تلخی ها و سیاهی ها. اما هر روز که میگذره این نیاز خودشو بیشتر نشون میده. حرفایی که به مرور توی سینه ات انباشته میشه و اگه بیرون ریخته نشه ممکنه یه روزهمچون آتشفشانی فوران کنه. تمام حرفها. غصه ها. قصه ها. دردها و حتی لذتهایی که شاید برای لحظه ای شیرین باشندو در اصل آزاردهنده. اینکه خودت نباشی. دردت را پنهان کنی.با وجود اندوه لبخند بزنی. برای معاش و اینکه مجبور به گدایی نشوی یاد بگیری که دروغ بگویی. نقش بازی کنی.چیزی باشی که نیستی.و دعا کنی که مورد توجه قرار بگیری. و سعی کنی که مورد توجه قرار بگیری.
این نه درد من که درد همه موناها درد همه دخترانیست که که از زندگی یک تجربه داشته اند و سرنوشتی شبیه هم.
شاید خوش شانس بودم و زیبایی ظاهرم بیشتر از اینکه انتخاب شونده باشم. انتخاب کننده ام کرد. وعزت نفسم .را به طور کامل ازمن نگرفت. باز جای شکر دارد.
چیزهایی است که باید بگویی. بی آنکه بخواهی شناخته شوی. نه به یه دوست. نه به همخواب ونه حتی توی دفتر گوشه کمدت.شاید مثل یه نجوای درونی... یه زمزمه با خود.... پرسه در کوچه باغ های خاطره هایت...و من. اینجارو انتخاب کردم... چرا که بی شباهت به آنچه که میخواهم نیست.
مي خوام همشون رو اينجا هم بنويسم فقط واسه خودم برا دل خودم به شما خواننده هاي محترم هم كاري ندارم هر چند نظراتتون برام ارزش دارن.
برام دعا كنيد
و:
... با خوشحالی خودمو به بالای اون رسوندم.... همونجا به انتظار نشستم...خدا خدا میکردم انتظارمو زیاد نکشه و بتونه سریع پیدام کنه والا معلوم نبود که چطور برخورد کنه... اما من تصمیمم رو گرفته بود تا به جواب سوالم نمیرسیدم اونجارو ترک نمیکردم...
این آخرین جمله هایی که مونا درآخرین پستی که ازش خوندم نوشته بود.
نوشته هایی که خیلی خوبن هرچند تلخند.
خاطرات مونا حقیقت باشه یا تخیل به هرجهت میتونه تلنگری باشه برای عده ای، می تونه باعث بشه درمورد اتفاقاتی که دوروبرمون میفته بهتر فکر کنیم و تصمیم بگیریم و...
و حداقلش اینه باعث میشه که زندگی مون هر طوری که هست باهمه کم و زیادش فقط برای حضور پدر و مادرمون هزاران بار شاکر باشیم وقدردان... و این غیر از سایر چیزایی که باخوندن نوشته های مونا الحمدلله و خدایا شکرت رو بی اختیار رو زبونمون میاره.
و مونا جونم که یه زندگی جدید رو شروع کردی! صمیمانه برات آرزوی موفقیت و بهروزی دارم... هرچند شدیدا نیازمند دعام تا بتونم آدم باشم ولی سر نماز و گاهی که به یادت میفتم دعایی هرچند کوچولو برات می کنم تا شاید خدا از من برای تو بپزیره.
یا محول حول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال

این جا جای من نیست... اعصابم داره میریزه بهم... خود اینجا رو نمی تونم تحمل کنم این آهنگ و صدای خانمه هم غوز بالا غوزه.
دورو برمو نگاه می کنم... چشمم می یفته به اون خانم خواننده... انگار دارم میفهمم چی می گه... بعلاوه یه هاله خیلی بزرگ بالای سرشه که میشه افکارشو دید... داره می گه یه حال خوشی بود ومن نمی دونستم، تا اینکه مادرم منو با این احساس زیبا، این لذت ... (وهی صفات مختلفی رو می گه و تعریف می کنه) مادرم منو آشنا کرد...توی ذهنش یه دخنر بچه 8-9 ساله و یه زن که هر دو لباس سنتی ژاپنی (چینی) رو پوشیدن هستن، مادرشه و بچگیهای خودش، هر دو ایستادن... دختره لبخند میزنه و مادره داره باهاش حرف میزنه... هر دو یه چیزی توی دستاشونه مثل باد بزن ولی دسته اش کمی بلند تره و جنسش یه چیزی مثل پره...
یه نگاهی به خواننده انداختم، داره لبخند میزنه انگار این خاطرهه خیلی براش شیرینه، چشماشو بسته، می خونه و لبخند میزنه...
نگاهمو به ذهنش برگردوندم، دختره لباسشو از جلو تا روی شکمش بالا زده و مادره با اون وسیله شبیه باد بزن داره به پاهاش و ... می کشه، عصبی شدم... چقدر پسته، یعنی چی؟؟؟ چطور ممکنه یه مادر این طوری دخترشو به انحراف ج ن س ی بکشونه، اونم دختر به این کوچیکی.. مخم داره از عصبانیت به جوش میاد که با صدای تشویق آدامای دورو برم که اون خواننده پیر و منحرف و شعر و چندش آوارشو تشویق می کردن از تصاویر ذهنی اون خوانندهه دور شدم و دیگه تاب نیاوردم و داشتم از اون جمع بیرون می رفتم که بیدار شدم.

چشماتو ببند و یک روز با چشمای بسته زندگی کن. یه دنیای تاریک وتصور کن؛ اگه نمی تونستی هیچی رو ببینی؟ اگه هیچ صدایی رو نمیشنیدی؟ ببین چند روز قادر به سکوتی؟ اگه نمی تونستی حرف بزنی؟
تو داشتن این نعمتا رد پای چه کسیرو میبینی؟ کسی غیر از خدا؟؟؟
چرا گاهی اشتباهی فکر می کنیم، گواه بودن خدا اینه که هر چی ازش می خوایم و همونجور که طلب کردیم بهمون بده؟ یا خیلی زود دعامونو مستجاب کنه؟
یه وقتایی همین ندادنها ودیر دادن ها دلیل بودن خداست.
یه وقتایی تو دردسر گم شدنا و همین حس تنها شدنا و تنها موندنا، یه میانبر برای رسیدن به خداست.

یه بلیز شلوار تنم بود... گشاد بود ولی بهتراز اون لباسه بود، جون میداد برای شیطنت وآتیش سوزوندن... حاضر بودم تا بهم یاد بده چطوری برم بالای درخت... از اونجایی که وایساده بودیم دوید روی تنه درخت هم دوید ورفت اون بالا وایساد... منم مثل خنگا داشتم فقط نگاش می کردم... می دونستم که نمیشه...یاد آنتونی رابینز افتادم و راه رفتن روی آتیش. یاد این افتادم که توی خیلی از خوابهام توی هوا دوویده بودم از درو دیوار و... بالا رفته بودم چرا حالا... خوب اینم یه جورشه.
اومد پیشم( میترسی؟ میخوای یه بار دوتایی میریم) فکر خوبی بود دستش که به دستم خورد سه متر پریدم عقب... تعجب کرد. به خودم گفتم آخه دخترندید بدید این فقط یه خوابه واقعی که نیست واون که داشت حالمو میپرسید داشت به خودش جرات میداد که یه باره دیگه دستمو بگیره انگار از عکس العمل من ترسیده بود.

یه دشت سبز خیلی خوشگل، یه نسیم خنک، یه بلیز شلوار تنم بود، وقتی روی چمنها راه میرفتم انگار دارم روی یه پتوی نرم مخملی خنک راه میرم، چه کیفی داره!
یه قلتی روی چمنها زدم که دیدم روی یه اسب نشستم، بدون زین، حرکت عضلاتش روزیر دست و پاهام حس می کردم، موهام توی صورتم بود و کنار زدنشون فایده ای نداشت چون دوباره بر میگشتن، چه اسب خوشگلیه!!!
سفیده، نه نقره ایه... نقره ای خیلی روشن عین نور ماه توی قصه ها... اینم نرم و مخملیه، ولی خنک نیست، تپل هم هست، یالش خیلی بلنده و نرم... (فکر نمی کردم موی اسب این قدر نرم باشه، عین ابریشمه)...نمی دونم این چیزا رو دارم به کی میگم. اما میدونم یکی اونجاس که داره نیگام می کنه، حتی لبخندشم بدون اینکه ببینمش حس میکنم... دوستش دارم هر کی هست خیلی برام عزیزه، اونم منو دوست داره
اسبه داره دور یه درخت بزرگ میدوه، دارم ذهنمو زیرورو میکنم که یه اسمی پیدا کنم برای صدا کردنش... دستمو بلند کردم و گه گاهی به یکی از شاخه های درخت میزنم... صورتم یخ کرده ولی خیلی حال خوبی دارم.
دفعه آخری که دستم به شاخه برگای درخت خورد بیدار شدم.

می خوام از خوابهام سر در بیارم.
نظر شما در مورد خوابهای منم چیه؟ آیینک یار من بشید لطفا.

آیینک (آینک) با ریشه آیینه است و همون فارسی صحیح کلمه «عینک» ه، من این کلمه رو برای رویاهای خودم انتخاب کردم و از این به بعد خوابهایی که میبینم و برام جالبند رو با این موضوع توی وبلاگ میذارم. امیدوارم شما هم مثل من لذت ببرید.
چیزایی که توی خواب می بینم گاهی برام عجیبند چون اصلا من به یه همچین چیزایی فکر نکرده بودم وبا مورد مشابهش هم در گیر نبودم، ولی به هر حال از دیدن اون لذت بردم چون متفاوتند یا... البته خوابهایی هم هستن که دوست داشتنی بودنشون فقط از لحاظ عجیب بودنشونه - ههه... احتمالا از شاخی که روی سرم در میاد خوشم اومده - و بس نه موضوع و اتفاقات و دیده ها و شنیده هام...
چون من خیلی کنجکاو و تنوع طلب و شیطونم شاید روحم وقتی من میخوابم میره یه جاهایی توی یه زمانهای دیگه یا یه کشور دیگه و شاید یه عالم دیگه و اون وقت من اون چیزا رو میبینم... تازه اینا غیر از خوابهاییه که میبینم و یه طوری خودشون عینا اتفاق مییفتن یا تعبیر میشن...
حتما شماهم از این خوابها می بینید... هان؟! و خوابهای بد و خوبی که تعببیر میشن...
اینجا مینویسم تا توی رویاهام شما روهم شریک کنم... تا شاد باشید... البته! قول نمیدم همشون خوب باشن چون...
گاهی خواهرم بهم می گه می شه لطفا تو خواب نبینی؟!
اولین آیینک
لباسی که تنم بود رو توی فیلمای تاریخی تن خانما دیده بودم ولی یه ذره ای فرق داشت - یه چیزی تو مایه های همینی که توی عکس پوشیدم؛ ولی دامنش کوتاه تر بود و شلوارش یه ذره پف داشت- چندتا آقاهم بودن که لباسای اوناهم قدیمی بود، بلند، بابا هم بود واین باعث آرامشم میشد، ترس نداشت ولی همچین حس جالبی هم نیست که بین چندتا مرد غریبه اونم بااون لباسای عجیب غریب و توی یه جای تازه باشی که قبلا نبودی. اونجا یه ذره شبیه به سالن داخلی چهل ستون بود ولی مطمئنم اونجا نبود.
نمی دونم باهمه کنجکاوی که داشتم، چرا سرمو بلند نمی کردم تا همه جا و همه چیزو خوب ببینم، انگار یه چیزی مانعم بود، دست خودم نبود که بتونم همه جارو نگاه کنم.
یه قلم و دوات و یه کاغذ که رنگ و روش به زردی می رفت دادن دستم و من باید یه شعر و خوشنویسی می کردم - اونم من که با مدادم به زور می نویسم- واگر خوب نمی نوشتم ...
باید زن اون شاهزاده ای میشدم که اونجا بود. اینکه طرف چه شکلی بود و کدوم یکی از اون آقاها بود؛ نمی دونم...
توی دلم کلی دعا اینا خوندمو و با توکل و امید به خدا شروع کردم، بابا هم تشویقم میکرد...خیلی خوب شد... اینجا شو عالی نوشتی... آفرین... آره خوبه...
دستام جوهری شده بود، همش مواظب بودم لباسم سیاه نشه و مدام زنگ هنر دوران مدرسه یادم میومد... همه ذهنم و روی اونچه بلد بودم و اونچه در این مورد دیده بودم متمرکز کرده بودم...داشتم خسته میشدم و یه کمی کلافه که چرا تموم نمیشه چه شعر طولانی...
وقتی به تقریبا به آخراش رسیدم یه نگاهی به چیزایی که نوشته بودم انداختم... ع عجب خطی!!! خودمم مونده بودم چه طوری به این خوبی نوشتم ولی ته دلم قند آب میشد.
مطمئن بودم اون قدر خوب نوشتم که خطر ازدواج با اون شازده از سرم رفع شده... بنابراین دلم میخواست دیگه بیدار بشم و چشمامو باز کردم.
یادم نیست اون شعره چی بوده؛ اما یه کلمه اولش بود که به « ای» ختم میشد؛ از اون «ی »کوچولوها که تهش بر میگرده به سمت راست و بالای کلمه میذارن، نوشتم.
یه کلمه «غلامی» هم داشت. الف جدا هم زیاد داشت.

یه بوس بهت میدم تا بخوابی دوتا بوس بهت میدم تا خوابهای خوشگل ببینی وآخرین بوس رو برای این بهت می دم که صبح که بیدار شدی به یادم باشی.
اگر یه بوس روی لبات مزه چکیدن یه قطره بارون رو داره من می خوام برای همیشه بارون بباره.
ابرها آسمونو می بوسن ، گل رز پروانه رو و شبنم صبح سبزه ها رو ولی من تورو می بوسم عزیزم.
زندگی چیه؟ زندگی عشقه... عشق چیه؟عشق بوسیدنه... بوسیدن چیه؟ بیا اینجا تا بهت نشون بدم.
وقتی خسته ام باهام حرف بزن، وقتی ناراحتم منو ببوس و وقتی گریه می کنم بغلم کن.
وقتی بغلت میکنم یعنی بهت احتیاج دارم، وقتی می بوسمت یعنی دوست دارم ووقتی بهت زنگ میزنم یعنی دلم برات تنگ شده.
اگر تو نماینده قانون عشقی و بوسیدن یه جرم، من خوشحال میشم تمام عمر توی زندان تو باشم ولی یه بار ببوسمت.
وقتی یه قاشق از عسل گلهای بهاری رو به دهانم نزدیک کردم، ناخودآگاه چشمامو بستم انگار تو میخوای منو ببوسی... همون عطرو بو همون مزه.
دوست دارم یه اشک باشم از چشمای تو متولد بشم، روی گونه ات زندگیمو بگذرونم و روی لبات بمیرم.







